+ نوشته شده در دوشنبه
1387/08/27ساعت 15:45  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/08/20ساعت 15:3  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/08/20ساعت 14:57  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/08/20ساعت 14:56  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/08/20ساعت 14:55  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در جمعه
1387/07/05ساعت 2:8  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در جمعه
1387/07/05ساعت 1:38  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در جمعه
1387/07/05ساعت 1:35  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/07/03ساعت 15:12  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/07/01ساعت 23:10  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/06/31ساعت 0:58  توسط مهسا
|
من اگر اشك به دادم نرسد ميشكنم
اگر از ياد تو يادي نكنم ميشكنم
بر لب كلبه محصور وجود
من در اين خلوت خاموش سكوت
اگر از تو يادي نكنم ميشكنم
اگر از هجر تو يادي نكنم ميشكنم
تك و تنها ميشكنم
به خدا ميشكنم
+ نوشته شده در شنبه
1387/06/09ساعت 13:34  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/04/05ساعت 17:21  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/04/05ساعت 17:20  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/04/05ساعت 17:18  توسط مهسا
|
خداحافظ همين حالا همين حالا كه من تنهام
خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شدن چشمام
خداحافظ كمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد اسموني كه منو از چشم تو مي ديد
اگه گفتم خدا حافظ نه اين كه رفتنت سادست
نه اين كه مي شه باور كرد دوباره اخر جادست
خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو با تو همينه اسم اين دنيا
خدا حافظ .خداحافظ همين حالا. که من تنهام

گفتم بمان بهر خدا ...گفتی خداحافظ
گفتم ببر با خود مرا ... گفتی خداحافظ
گفتم تو از من در مسیر روشن پیوند
آخر چه دیدی از جفا ... گفتی خداحافظ
گفتم نمیخواهی مرا؟! باشد..نخواه..اما
ایکاش میگفتی چرا...گفتی خداحافظ
گفتم برو ! باشد ! خدایارت... به دیدارت
می آیم .. ام کی؟ کجا؟گفتی خداحافظ
ای وای از دلبستگی ... ای داد از عادت...
معتاد خود کردی مرا گفتی خداحافظ

+ نوشته شده در شنبه
1386/07/14ساعت 11:57  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در شنبه
1386/07/14ساعت 11:15  توسط مهسا
|
گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن ....
.آدما انگار براي ما دعا نمي کنن...
گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم ....
بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم...
گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم ...
به خداي آسمونامون گلايه مي کنم...
گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم ...
تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم...
گريه کن ، سبک ميشي ، روزاي خوب يادت مياد ...
گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد...
گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد ...
واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد...
گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من ...
توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن...
گريه کن تا آينه شه ، باز اون چشاي روشنت ......
واسه موندن لازمه ، فداي گريه کردنت
اي کاش به دل کسي پا نمي گذاشتيم و
کسي به دلمون پا نمي گذاشت
اي کاش اگه کسي به دلمون پا گذاشت ديگه
دلمون تنها نمي گذاشت
اي کاش اگه يه روز دلمون رو تنها گذاشت
رد پاشو روي دلمون جا نمي گذاشت
+ نوشته شده در جمعه
1386/07/13ساعت 0:24  توسط مهسا
|
دیروز... باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه...واما امروز ... باز باران بی ترانه...
باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد برقلب تنها... می چکدبر فرش خانه...بازمی اید
صدای چک چک غم... باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده ... نمی دا نم... نمی فهمم کجای
قطره های بی کسی زیباست؟... نمی فهمم >چرا مردم نمی فهمند که ان کودک ... که زیرضربه شلاق
باران سخت می لرزد...کجای ذلتش زیباست؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/07/12ساعت 1:40  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/07/12ساعت 0:14  توسط مهسا
|